چِل سال بیش رفت که من لاف میزنم
کز چاکرانِ پیرِ مُغان کمترین منم
هرگز به یُمنِ عاطِفَتِ پیرِ مِی فروش
ساغر تُهی نشد ز مِیِ صافِ روشنم
از جاهِ عشق و دولتِ رندانِ پاکباز
پیوسته صدرِ مَصطَبِهها بود مَسکَنَم
در شانِ من به دُردکَشی ظَنِّ بَد مَبَر
کآلوده گشت جامه، ولی پاکدامنم
شهبازِ دست پادشهم، این چه حالت است؟
کز یاد بُردهاند هوایِ نشیمنم
حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس
با این لسانِ عَذب، که خامُش چو سوسنم
آب و هوای فارس عجب سِفله پرور است
کو همرهی؟ که خیمه از این خاک بَرکَنَم
حافظ به زیرِ خرقه قَدَح تا به کِی کشی؟
در بزمِ خواجه پرده ز کارَت برافکنم
تورانشهِ خجسته که در من یَزیدِ فضل
شد مِنَّتِ مَواهب او طوقِ گردنم
این غزل عمیق و اندیشهبرانگیز حافظ، به تأمل در گذر عمر و بیهودگی برخی تلاشها میپردازد. شاعر در این غزل، با زبانی ساده و شیوا، به بازخوانی زندگی خود و دستاوردهایش پرداخته و به این نتیجه رسیده است که بسیاری از تلاشهای او بینتیجه بوده است.
چل سال بیش رفت که من لاف میزنم که در طلب کوی توام روز و شب … (بقیه غزل)
در این غزل، حافظ با نثری ساده و روان، به دروننگری و بازخوانی زندگی خود میپردازد. او به این نتیجه میرسد که بسیاری از ادعاها و تلاشهایش در طول زندگی بینتیجه بوده است. این غزل، یک دعوت به تأمل در گذر زمان و ارزشهای زندگی است.
تعبیر فال این غزل میتواند بسته به شرایط فرد متفاوت باشد. اما به طور کلی، این غزل میتواند نشاندهندهی نیاز به تأمل در زندگی، تغییر جهت و بازنگری در اهداف باشد. همچنین، این غزل میتواند به افرادی که احساس میکنند در زندگی خود سرگردان هستند، امید بدهد و آنها را به ادامه دادن تشویق کند.