مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم
طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم
به ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانی
از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم
یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی
پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم
بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکات
کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَش
تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلتِ دیدار بده
تا چو حافظ ز سرِ جان و جهان برخیزم
این غزل زیبا و پرشور حافظ، بیانگر عشق عمیق شاعر به معشوق و اشتیاق او برای وصال است. حافظ در این غزل، با زبانی لطیف و شیوا، به توصیف زیبایی معشوق و انتظار خود برای دیدار او پرداخته است.
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم تا به خاک درت آیم و جان بسپارم ای نسیم سحرگاه و گل یاسمن بوی تو میرسد از چمن و از خارزارم … (بقیه غزل)
در این غزل، حافظ به زیبایی به موضوع عشق و وصال پرداخته است. او با استفاده از زبان نمادین و کنایهآمیز، عشق خود را به معشوق به تصویر کشیده است. شاعر در این غزل، به ما میآموزد که عشق، نیرویی قدرتمند و جاودانه است که میتواند انسان را به بالاترین درجات فداکاری و ایثار برساند.
تعبیر فال این غزل میتواند بسته به شرایط فرد متفاوت باشد. اما به طور کلی، این غزل میتواند نشاندهندهی عشق عمیق و پایدار، آرزوی رسیدن به اهداف و موفقیت در زندگی باشد. همچنین، این غزل میتواند به افرادی که در روابط عاطفی خود با مشکل مواجه هستند، امید بدهد و آنها را به ادامه دادن تشویق کند.