تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرم
تبسمی کن و جان بین که چون همیسِپرَم
چُنین که در دلِ من داغِ زلفِ سرکَشِ توست
بنفشه زار شود تُربَتَم چو درگذرم
بر آستانِ مرادَت گشادهام درِ چشم
که یک نظر فِکنی، خود فِکندی از نظرم
چه شُکر گویمت ای خیلِ غم، عَفاکَ الله
که روزِ بیکسی آخر نمیروی ز سرم
غلامِ مردمِ چشمم، که با سیاه دلی
هزار قطره بِبارَد چو دردِ دل شِمُرَم
به هر نظر بُت ما جلوه میکند، لیکن
کس این کرشمه نبیند که من همی نِگَرَم
به خاکِ حافظ اگر یار بگذرد چون باد
ز شوق در دلِ آن تنگنا کفن بِدَرَم
غزل شماره 330 حافظ یکی از عاشقانههای بسیار زیبای این شاعر بزرگ است که در آن، با زبانی لطیف و عرفانی، به موضوع عشق، زیبایی و ارتباط عارفانه با معشوق پرداخته است. حافظ در این غزل، با استفاده از نمادها و کنایههای ظریف، به توصیف احساسات و حالات درونی خود پرداخته است.
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که چون همیسپرم ز فیض روی تو ای آفتاب عالمتاب به هر ورق که ورق میزنم رقم به رقم ز توست هر چه به من میرسد از این عالم که من به غیر تو ندارم هیچ معتمدم … (بقیه غزل)
در این غزل، حافظ به زیبایی به موضوع عشق عرفانی پرداخته است. او معشوق را به عنوان منبع تمام خوبیها و زیباییها میبیند و خود را در برابر او ناچیز و نیازمند میداند. شاعر در این غزل، به دنبال وصال و اتحاد با معشوق است و از او میخواهد که به او توجه کند.
تعبیر فال این غزل میتواند بسته به شرایط فرد متفاوت باشد. اما به طور کلی، این غزل میتواند نشاندهندهی جستجوی معنوی و تلاش برای رسیدن به کمال باشد. همچنین، این غزل میتواند به افرادی که احساس میکنند در زندگی خود به دنبال چیزی هستند، امید و انگیزه بدهد.