ای دلِ ریشِ مرا با لبِ تو حقِّ نمک
حق نگه دار که من میروم، الله مَعَک
تویی آن گوهرِ پاکیزه که در عالمِ قدس
ذکرِ خیرِ تو بُوَد حاصلِ تسبیحِ مَلَک
در خلوصِ مَنَت ار هست شکی، تجربه کن
کَس عیارِ زرِ خالص نشناسد چو مَحَک
گفته بودی که شَوَم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یَک
بگشا پستهٔ خندان و شِکَرریزی کن
خلق را از دهنِ خویش مَیَنداز به شک
چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کَشَم از چرخِ فلک
چون بَرِ حافظِ خویشش نگذاری باری
ای رقیب از بَرِ او یک دو قدم دورتَرَک
غزل شماره 301 حافظ با بیت آغازین “ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک” یکی از غزلهای عمیق و پرمعنای حافظ است که به موضوع جدایی، دوری و وداع میپردازد. این غزل، با زبانی ساده و شیوا، احساسات شاعر را در لحظات وداع و جدایی از معشوق به تصویر میکشد.
این غزل، بیانگر عمق درد و رنج شاعر از دوری معشوق است. او با زبانی ساده و احساسی، تمام احساسات خود را از پشیمانی و حسرت تا عشق و امیدواری به تصویر میکشد. شاعر در این غزل، به زیبایی نشان میدهد که عشق میتواند چه تأثیرات عمیقی بر روح و روان انسان بگذارد.