شرابِ تلخ میخواهم که مردافکن بُوَد زورش
که تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
سِماطِ دَهرِ دونپرور ندارد شهدِ آسایش
مَذاقِ حرص و آز ای دل، بشو از تلخ و از شورَش
بیاور مِی که نَتْوان شد ز مکرِ آسمان ایمن
به لَعبِ زهرهٔ چنگیّ و مرّیخِ سلحشورش
کمندِ صیدِ بهرامی بیفکن، جامِ جم بردار
که من پیمودم این صحرا، نه بهرام است و نه گورش
بیا تا در مِی صافیت رازِ دَهر بِنْمایم
به شرطِ آن که نَنْمایی به کجطبعانِ دلکورش
نظر کردن به درویشان مُنافیِّ بزرگی نیست
سلیمان با چُنان حشمت، نظرها بود با مورش
کمانِ ابرویِ جانان نمیپیچد سر از حافظ
ولیکن خنده میآید، بدین بازویِ بیزورش
یک دعوت به فراموشی و بیخیالی
این غزل حافظ، دعوتی است به فراموشی رنجها و سختیهای زندگی و غرق شدن در لذت لحظات. شاعر در این غزل، با استفاده از نماد شراب، به دنبال فراموشی دردها و رنجهای دنیوی است.
در این غزل، حافظ به دنبال فراموشی دردها و رنجهای زندگی است. او با استفاده از نماد شراب، به دنبال فرار از واقعیت و رسیدن به آرامش است. این غزل، بیانگر نوعی سرخوردگی و ناامیدی از زندگی است.
اگر این غزل به عنوان فال انتخاب شود، میتواند نشانهای از نیاز به استراحت و فرار از روزمرگی باشد. همچنین، میتواند نشاندهندهی احساس سرخوردگی و ناامیدی باشد.
در کل، این غزل، یک غزل غمگین و اندوهناک است که بیانگر نوعی یأس و ناامیدی است.
برخی مفسران معتقدند که منظور حافظ از شراب، عشق الهی است و این غزل، بیانگر جستجوی انسان برای رسیدن به کمال است. اما به طور کلی، این غزل بیشتر به عنوان یک بیان از درد و رنج انسان تفسیر میشود.