شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مست
صَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرست
اساسِ توبه که در محکمی چو سنگ نُمود
ببین که جامِ زُجاجی چه طُرفهاش بشکست
بیار باده که در بارگاهِ استغنا
چه پاسبان و چه سلطان، چه هوشیار و چه مست
از این رِباط دو در، چون ضرورت است رَحیل
رِواق و طاقِ معیشت، چه سربلند و چه پست
مقام عیش میسر نمیشود بیرنج
بلی به حکمِ بلا بستهاند عهدِ الست
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش
که نیستی است سرانجامِ هر کمال که هست
شکوهِ آصِفی و اسبِ باد و منطقِ طیر
به باد رفت و از او خواجه هیچ طَرف نبست
به بال و پَر مرو از ره که تیرِ پرتابی
هوا گرفت زمانی، ولی به خاک نشست
زبانِ کِلکِ تو حافظ چه شُکرِ آن گوید
که گفتهٔ سخنت میبرند دست به دست
این غزل یکی از مشهورترین غزلهای حافظ است که در آن به مضامین عرفان، عشق، و گذران عمر پرداخته شده است.
به طور کلی، این غزل، یک غزل عرفانی است که در آن حافظ به دنبال بیان این نکته است که عشق و معرفت واقعی، انسان را از بند تعلقات دنیوی رها میکند و به او آزادی و سرخوشی میبخشد.
این غزل مفاهیم عمیقی را در مورد عشق، عرفان و گذران عمر مطرح میکند و تا امروز نیز مورد توجه و تحلیل بسیاری از پژوهشگران و علاقهمندان به ادبیات فارسی قرار گرفته است.