جهان بر ابرویِ عید از هِلال وَسمه کشید
هِلال عید در ابرویِ یار باید دید
شکسته گشت چو پشتِ هلال قامتِ من
کمانِ ابرویِ یارم چو وَسمه بازکشید
مگر نسیمِ خَطَت صبح در چمن بگذشت
که گُل به بویِ تو بر تن چو صبح جامه درید
نبود چنگ و رَباب و نَبید و عود، که بود
گِلِ وجودِ من آغشتهٔ گلاب و نَبید
بیا که با تو بگویم غمِ ملالتِ دل
چرا که بی تو ندارم مَجالِ گفت و شَنید
بهایِ وصلِ تو گر جان بُوَد خریدارم
که جنسِ خوب مُبَصِّر به هر چه دید خرید
چو ماهِ روی تو در شامِ زلف میدیدم
شبم به رویِ تو روشن چو روز میگردید
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
ز شوقِ رویِ تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید
غزل شماره 238 حافظ یکی از غزلهای زیبا و پر از نمادهای شاعرانه اوست که به موضوع عشق، طبیعت و جشنها میپردازد. حافظ در این غزل، با زبانی لطیف و شیوا، به توصیف زیبایی طبیعت در فصل بهار و شادی و نشاط انسانها در این فصل میپردازد.
حافظ در این غزل، به توصیف زیبایی طبیعت در فصل بهار و شادی و نشاط انسانها در این فصل میپردازد. او از نمادهایی مانند هلال ماه، وسمه، گل و بوی مشک استفاده میکند تا زیبایی طبیعت را بهتر توصیف کند. همچنین، به عشق و دلدادگی انسان به طبیعت و زیباییها اشاره میکند.
اگر این غزل در فال حافظ بیاید، معمولاً به معنای آغاز دوره جدیدی از خوشبختی و شادی است. همچنین میتواند به معنای رسیدن به موفقیت و پیروزی باشد.