گوهرِ مخزنِ اسرار همان است که بود
حُقِّهٔ مِهر بدان مُهر و نشان است که بود
عاشقان زُمرهٔ اربابِ امانت باشند
لاجرم چشمِ گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دمِ صبح
بویِ زلفِ تو همان مونسِ جان است که بود
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید
همچُنان در عملِ معدن و کان است که بود
کشتهٔ غمزهٔ خود را به زیارت دریاب
زانکه بیچاره همان دلنگران است که بود
رنگِ خونِ دلِ ما را که نهان میداری
همچنان در لبِ لعلِ تو عیان است که بود
زلفِ هندویِ تو گفتم که دگر رَه نزند
سالها رفت و بدان سیرت و سان است که بود
حافظا بازنما قصه خونابهٔ چشم
که بر این چشمه همان آبِ روان است که بود
غزل شماره 213 حافظ یکی از غزلهای عمیق و عرفانی دیوان اوست که به موضوعات عشق، عرفان و ثبات حقیقت میپردازد. حافظ در این غزل، با زبانی لطیف و رمزی، به بیان این مطلب میپردازد که حقیقت و عشق، هرگز تغییر نمیکنند و همچنان پایدار میمانند.
حافظ در این غزل، به بیان ثبات و پایداری عشق و حقیقت میپردازد. او میگوید که عشق و حقیقت، مانند گوهری ارزشمند، تغییرناپذیر هستند و حتی اگر شرایط بیرونی تغییر کند، عشق و حقیقت همچنان در دل انسان باقی میماند.
اگر این غزل در فال حافظ بیاید، معمولاً به معنای ثبات و پایداری در عشق و روابط است. همچنین میتواند به معنای جستجو برای حقیقت و معنویت باشد.