دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دلِ غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکُشی و شیوهٔ شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامتِ او دوخته بود
جانِ عُشّاق سپندِ رخِ خود میدانست
و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود
گرچه میگفت که زارَت بِکُشم میدیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
کفرِ زلفش رَهِ دین میزد و آن سنگین دل
در پِیاش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله، که تلف کرد و که اندوخته بود؟
یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلبشناسی ز که آموخته بود؟
غزل شماره 211 حافظ یکی از غزلهای مشهور و پررمز و راز دیوان اوست. این غزل به زیبایی به موضوع عشق، زیبایی و تأثیر معشوق بر دیگران میپردازد. حافظ در این غزل، با زبانی لطیف و شاعرانه، به توصیف زیباییهای معشوق و تأثیر او بر دیگران میپردازد.
حافظ در این غزل، به زیبایی به توصیف عشق سوزان و آتشین خود به معشوق میپردازد. او از دیدار معشوق و گفتگویی که با او داشته است، سخن میگوید و به بیان احساسات درونی خود از جمله سوختن در آتش عشق، بیماری و دیوانگی میپردازد. شاعر با استفاده از زبان شاعرانه و تشبیهات زیبا، عمق عشق خود را به معشوق نشان میدهد.
اگر این غزل در فال حافظ بیاید، معمولاً به معنای دلتنگی شدید، عشق سوزان و تجربه درد ناشی از عشق است. همچنین میتواند به معنای جستجو برای عشق و معنویت در زندگی باشد.