مرا به رندی و عشق، آن فضول عیب کُنَد
که اعتراض بر اسرارِ علمِ غیب کُنَد
کمالِ سِرِّ محبت ببین، نه نقصِ گناه
که هر که بیهنر اُفتَد، نظر به عیب کُنَد
ز عطرِ حورِ بهشت آن نَفَس برآید بوی
که خاکِ میکدهٔ ما عَبیر جِیب کُنَد
چنان زَنَد رَهِ اسلام غمزهٔ ساقی
که اجتناب ز صهبا، مگر صُهیب کُنَد
کلیدِ گنجِ سعادت قبولِ اهلِ دل است
مباد آن که در این نکته شَکُّ و رِیب کُنَد
شبانِ وادیِ اِیمن گَهی رسد به مراد
که چند سال به جان، خدمتِ شُعیب کند
ز دیده خون بِچکانَد فِسانهٔ حافظ
چو یادِ وقتِ زمانِ شَباب و شِیب کُنَد
غزل شماره 188 حافظ یکی از غزلهای انتقادی و اجتماعی شاعر است که در آن به برخی از رفتارها و باورهای رایج زمان خود انتقاد میکند. حافظ در این غزل، با زبان طنز و کنایه، به زاهدان و ریاکاران حمله کرده و پوچی اعمال ظاهری آنها را به سخره میگیرد.
حافظ در این غزل، به تضاد بین خود و افرادی که به ظاهر زاهد و پرهیزکار هستند، اشاره میکند. او میگوید که این افراد به جای عشق و معرفت، به دنبال ثروت و دنیا هستند و او را به خاطر عشقورزی سرزنش میکنند. اما حافظ معتقد است که عشق و معرفت واقعی، ارزش انسان را تعیین میکند و نه ثروت و مقام.
اگر این غزل در فال حافظ بیاید، معمولاً به معنای پرهیز از ظاهرسازی و توجه به باطن است. همچنین میتواند به معنای اهمیت عشق و معرفت در زندگی باشد.