دَمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد
به می بفروش دلقِ ما کز این بهتر نمیارزد
به کویِ می فروشانش به جامی بر نمیگیرند
زهی سجادهٔ تقوا که یک ساغر نمیارزد
رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رُخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاکِ در نمیارزد؟
شکوهِ تاجِ سلطانی که بیمِ جان در او دَرج است
کلاهی دلکش است اما به تَرکِ سر نمیارزد
چه آسان مینمود اول غمِ دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد
تو را آن بِهْ که رویِ خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادیِّ جهانگیری، غمِ لشکر نمیارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیایِ دون بگذر
که یک جو مِنَّتِ دونان دو صد من زر نمیارزد
غزل 151 حافظ یکی از اشعار زیبا و عمیق این شاعر بزرگ است که مفاهیم فلسفی و عرفانی بسیاری را در خود جای داده است. این غزل به نوعی به پوچی دنیا و ارزشهای مادی اشاره دارد و شاعر را به سوی عرفان و معنویت دعوت میکند.
حافظ در این غزل، به پوچی دنیا و ارزشهای مادی اشاره میکند و انسان را به سوی عرفان و معنویت دعوت میکند. او میگوید که لذتهای دنیوی گذرا هستند و غم و اندوه حاصل از آنها ارزش چندانی ندارد. شاعر، قناعت و ترک دنیا را بهترین راه برای رسیدن به آرامش و سعادت میداند.