گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب
گفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم؟
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیرِ زلفت جایِ چندین آشناست
خوش فتاد آن خالِ مشکین بر رخِ رنگین غریب
مینماید عکسِ مِی، در رنگِ رویِ مَه وَشَت
همچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب
بس غریب افتاده است آن مور خَط، گِردِ رُخَت
گرچه نَبوَد در نگارستان، خطِ مشکین غریب
گفتم ای شامِ غریبان طُرِّهٔ شبرنگِ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقامِ حیرتند
دور نَبوَد گر نشیند خسته و مسکین غریب
غزل شماره ۱۴ حافظ یکی از مشهورترین و پرخوانندهترین اشعار این شاعر بزرگ است. این غزل، بیشتر به موضوعات عاشقانه و عرفانی میپردازد و حاوی مفاهیمی چون عشق، فراق، طلب، و امید است.
در این غزل، حافظ با زبان حال یک عاشق دلسوخته، به بیان درد دل و فراق از معشوق میپردازد. او از معشوق خود میخواهد که به او توجه کند و به حال او رحم کند. حافظ در این غزل، به زیبایی از تصاویر طبیعت و عشق استفاده کرده است.
غزل شماره ۱۴ حافظ، یکی از زیباترین و محبوبترین غزلهای اوست که به دلیل سادگی زبان، زیبایی توصیفات و عمق احساسات شاعر، همواره مورد توجه بوده است. این غزل، نمونهای کامل از غزل عاشقانه در ادبیات فارسی است.