به ملازمانِ سلطان، که رساند، این دعا را؟
که به شُکرِ پادشاهی، زِ نظر مَران، گدا را.
ز رقیبِ دیوسیرت، به خدای خود، پناهم.
مَگَر آن شهابِ ثاقب، مددی دهد، خدا را!
مُژِهیِ سیاهتَ ارْ کرد به خونِ ما اشارت،
ز فریبِ او بیندیش و غلط مکن، نگارا.
دلِ عالمی بِسوزی چُو عِذار بَرفُروزی.
تو از این چه سود داری، که نمیکنی مدارا؟
همهشب در این اُمیدم، که نسیم صبحگاهی،
به پیام آشنایان، بنوازد آشنا را.
چه قیامت است، جانا، که به عاشقان نمودی؟
دل و جان فدای رویت، بنما عِذار، ما را.
به خدا، که جرعهای دِه تو به حافظ سحرخیز؛
که دعایِ صبحگاهی، اثری کند، شما را.
غزل ششم حافظ با بیت آغازین “به ملازمان سلطان که رساند این دعا را” یکی از اشعار معروف و پرخوانندهی این شاعر بزرگ است. این غزل بیشتر به مسائل اجتماعی، سیاسی و عرفانی میپردازد و حاوی مفاهیمی چون امید، دعا، ظلم، عشق و عرفان است.
حافظ در این غزل، از یک سو به مشکلات اجتماعی و ظلم اشاره میکند و از سوی دیگر، به امید، دعا و عشق میپردازد. او از خدا کمک میطلبد و از ظلم و ستم شکایت میکند. همچنین، به زیبایی معشوق و تأثیر او بر دیگران اشاره میکند.
این غزل، یکی از غزلهای اجتماعی و سیاسی حافظ است که در آن، شاعر به مسائل جامعه و حکومت پرداخته است.