از من جدا مشو که توام نور دیدهای
آرام جان و مونس قلب رمیدهای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریدهای
از چشم بخت خویش، مبادت گزند از آنک
در دلبری، به غایتِ خوبی رسیدهای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیدهای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیدهای
غزل شماره 424 حافظ یکی از غزلهای عاشقانه و عمیق اوست که به بیان وابستگی عمیق شاعر به معشوق و اهمیت وجود او در زندگیاش میپردازد. حافظ در این غزل، با زبانی شیوا و پر از احساس، به توصیف زیباییهای معشوق پرداخته و از او درخواست جدایی نمیکند.
این غزل، بیانگر عشق عمیق و وابستگی شدید شاعر به معشوق است. حافظ در این غزل، معشوق را نور دیدگان، آرامش جان و مونس دل خود میداند و از جدایی از او رنج میبرد. او به معشوق پناه میبرد و از او درخواست میکند تا او را تنها نگذارد.