صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم
دلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان
غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
سر خدا که در تتق غیب منزویست
مستانهاش نقاب ز رخسار برکشیم
کو جلوهای ز ابروی او تا چو ماه نو
گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
حافظ نه حد ماست چنین لافها زدن
پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
غزل 375 حافظ یکی از غزلهای انتقادی و عرفانی حافظ است که به طرز طنزآمیزی به برخی از آداب و رسوم مذهبی و عرفانی انتقاد میکند. حافظ در این غزل، با زبانی طنزآمیز و کنایهآمیز، به پوچی برخی از اعمال ظاهری و ریاکاری در دین و عرفان میپردازد.
حافظ در این غزل، به نقد برخی از آداب و رسوم مذهبی و عرفانی میپردازد. او با زبان طنز و کنایه، به پوچی برخی از اعمال ظاهری و ریاکاری در دین و عرفان اشاره میکند. حافظ معتقد است که دین باید از دل بیاید و نه از ظاهر. او همچنین به اهمیت عرفان واقعی و دور از ریاکاری تاکید میکند.