تا سرِ زلفِ تو در دستِ نسیم افتادست
دلِ سودازده از غُصه دو نیم افتادست
چَشمِ جادویِ تو خود عینِ سَوادِ سِحْر است
لیکن این هست که این نُسخه سَقیم اُفتادست
در خَمِ زلف تو آن خالِ سیه دانی چیست؟
نقطهٔ دوده که در حلقه جیم افتادست
زلفِ مشکینِ تو در گلشنِ فردوسِ عِذار
چیست؟ طاووس که در باغِ نعیم افتادست
دلِ من در هوسِ رویِ تو ای مونس جان
خاکِ راهیست که در دستِ نسیم افتادست
همچو گَرد این تنِ خاکی نتوانَد برخاست
از سرِ کویِ تو زان رو که عظیم افتادست
سایهٔ قَدِّ تو بر قالبم ای عیسی دم
عکسِ روحیست که بر عَظمِ رَمیم افتادست
آن که جز کعبه مُقامش نَبُد از یادِ لبت
بر درِ میکده دیدم که مُقیم افتادست
حافظِ گمشده را با غمت ای یارِ عزیز
اتحادیست که در عهدِ قدیم افتادست
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست نقطهٔ دوده که در حلقه جیم افتادست
زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار چیست؟ طاووس که در باغ نعیم افتادست
دل من در هوس روی تو ای مونس جان خاک راهیست که در دست نسیم افتادست
همچون گرد این تن خاکی نتواند برخاست از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست
سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست
آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت بر در میکده دیدم که مقیم افتادست
حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز
در این غزل، حافظ با زبانی عاشقانه و عرفانی به توصیف عشق و وابستگی خود به معشوق پرداخته است. او زیباییهای معشوق را با زیباترین تشبیهها توصیف کرده و از طرفی به تاثیر عشق بر روح و روان انسان اشاره کرده است.
در کل، غزل 36 حافظ، یک غزل عاشقانه و عرفانی است که در آن شاعر با زبانی شیوا و لطیف، عمق عشق خود را به معشوق بیان کرده است.