برو به کارِ خود ای واعظ این چه فریادست
مرا فِتاد دل از ره، تو را چه اُفتادست؟
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقهایست که هیچ آفریده نَگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش، چون نای
نصیحتِ همه عالم به گوشِ من بادست
گدایِ کویِ تو از هشت خُلد، مستغنیست
اسیرِ عشقِ تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستیِ عشقم خراب کرد ولی
اساسِ هستیِ من زان خراب، آبادست
دلا مَنال ز بیداد و جورِ یار که یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فِسانه مخوان و فُسون مدم حافظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادست؟
میان او که خدا آفریده است از هیچ دقیقهایست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای نصیحتِ همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خُلد مستغنیست اسیرِ عشقِ تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی اساسِ هستیِ من زان خراب آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فِسانه مخوان و فسون مدم حافظ کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست
در این غزل، حافظ به زیبایی عشق و وابستگی خود به معشوق را بیان کرده است. او میگوید که عشق او به معشوق آنقدر عمیق است که هیچ نصیحتی نمیتواند او را از این عشق بازدارد. شاعر در این غزل به ارزش عشق و بینیازی عاشق از دنیا اشاره میکند.
در کل، غزل 35 حافظ، یک غزل عاشقانه و پرشور است که در آن شاعر با زبانی شیوا و لطیف، عمق عشق خود را به معشوق بیان کرده است.
این غزل، نمونهای از غزلهای عاشقانه حافظ است که در آن شاعر با استفاده از زبان ساده و روان، احساسات خود را به زیبایی بیان کرده است.