حجابِ چهرهٔ جان میشود غبارِ تنم
خوشا دَمی که از آن چهره پرده برفکنم
چُنین قفس نه سزایِ چو من خوش اَلحانیست
رَوَم به گلشنِ رضوان، که مرغِ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم، کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کارِ خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضایِ عالمِ قدس؟
که در سراچهٔ ترکیب، تختهبندِ تنم
اگر ز خونِ دلم بویِ شوق میآید
عجب مدار که همدردِ نافهٔ خُتَنَم
طرازِ پیرهنِ زَرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم
بیا و هستیِ حافظ ز پیشِ او بردار
که با وجودِ تو کَس نَشنَوَد ز من که منم
این غزل عرفانی حافظ، بیانگر جستجوی روحانی شاعر برای رسیدن به حقیقت مطلق و رهایی از قیدهای مادی است. حافظ در این غزل، با زبانی لطیف و نمادین، به توصیف سفر روحانی خود و آرزوی رسیدن به کمال پرداخته است.
حجاب چهره جان میشود غبار تنم خوشا دمي که از آن چهره پرده برفکنم چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم … (بقیه غزل)
در این غزل، حافظ به زیبایی به موضوع عرفان و جستجوی حقیقت پرداخته است. او با استفاده از زبان نمادین و کنایهآمیز، سفر روحانی خود را به تصویر کشیده است. شاعر در این غزل، به ما میآموزد که انسان در این دنیا مانند رهگذری است و باید به دنبال وطن اصلی خود، یعنی عالم معنا باشد.
تعبیر فال این غزل میتواند بسته به شرایط فرد متفاوت باشد. اما به طور کلی، این غزل میتواند نشاندهندهی جستجوی معنوی، نیاز به تغییر و تحول در زندگی و آرزوی رهایی از محدودیتها باشد. همچنین، این غزل میتواند به افرادی که احساس میکنند در زندگی خود گرفتار شدهاند، امید بدهد و آنها را به ادامه دادن تشویق کند.