خدا چو صورتِ ابرویِ دلگشای تو بست
گشادِ کارِ من اندر کرشمههایِ تو بست
مرا و سروِ چمن را به خاکِ راه نشاند
زمانه تا قَصَبِ نرگسِ قبای تو بست
ز کارِ ما و دلِ غنچه صد گره بگشود
نسیمِ گل چو دل اندر پیِ هوایِ تو بست
مرا به بندِ تو دورانِ چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
چو نافه بر دلِ مسکینِ من گره مَفِکن
که عهد با سرِ زلفِ گرهگشایِ تو بست
تو خود وصالِ دگر بودی ای نسیمِ وصال
خطا نِگر که دل امید در وفایِ تو بست
ز دستِ جورِ تو گفتم زِ شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو، که پایِ تو بست؟
در این غزل، حافظ به زیبایی عشق و وابستگی خود به معشوق را بیان کرده است. او میگوید که از زمانی که صورت زیبای معشوقش را دیده، تمام وجودش به او گره خورده است و تمام مشکلات و سختیهای زندگی را به جان میخرد تا بتواند به او نزدیکتر شود.
در کل، غزل 32 حافظ، یک غزل عاشقانه و پرشور است که در آن شاعر با زبانی ساده و روان، عمق عشق خود را به معشوق بیان کرده است.