در عهدِ پادشاهِ خطابخشِ جُرم پوش
حافظ قَرابه کَش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز کُنجِ صومعه با پایِ خُم نشست
تا دید محتسب که سَبو میکشد به دوش
احوالِ شیخ و قاضی و شُربُ الیَهودِشان
کردم سؤال صبحدم از پیرِ مِی فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گرچه محرمی
دَرکَش زبان و پرده نگه دار و مِی بنوش
ساقی بهار میرسد و وجهِ مِی نماند
فکری بکن که خونِ دل آمد ز غم به جوش
عشق است و مفلسیّ و جوانیّ و نوبهار
عُذرم پذیر و جرم به ذیلِ کرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی؟
پروانهٔ مراد رسید ای مُحِب خموش
ای پادشاهِ صورت و معنی که مثل تو
نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
چندان بمان که خرقهٔ اَزْرَق کُنَد قبول
بختِ جوانَت از فلکِ پیرِ ژِنده پوش
یک غزل اجتماعی با زیرمتن عرفانی
این غزل حافظ، یکی از اشعار اجتماعی اوست که در آن به انتقاد از وضعیت جامعه و حاکمان زمانه میپردازد. با این حال، در زیر لایههای اجتماعی این شعر، میتوان مفاهیم عرفانی و معنوی را نیز جستجو کرد.
در این غزل، حافظ با استفاده از نمادها و کنایهها، به انتقاد از وضعیت جامعه و فساد حاکمان میپردازد. او نشان میدهد که فساد و بیعدالتی در همه سطوح جامعه نفوذ کرده است و حتی افراد مذهبی و صاحب نفوذ نیز از این قاعده مستثنی نیستند.
در کنار مفاهیم اجتماعی، این غزل حاوی مفاهیم عرفانی نیز هست. برای مثال، پادشاه خطابخش میتواند نمادی از نفس اماره باشد که بر انسان حکومت میکند و او را از راه راست منحرف میکند. صوفی و مفتی نیز میتوانند نماد ابعاد مختلف نفس باشند که هر کدام به دنبال ارضای خواهشهای خود هستند.
اگر این غزل به عنوان فال انتخاب شود، میتواند نشانهای از وجود برخی مشکلات و موانع در زندگی باشد. همچنین، میتواند هشدار دهد که باید مراقب افراد اطراف خود باشیم و به ظاهر افراد اعتماد نکنیم.
در کل، این غزل، یک انتقاد اجتماعی تند و تیز است که در عین حال، حاوی مفاهیم عرفانی و فلسفی نیز هست.