بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب انداز
خروش و وِلوِله در جانِ شیخ و شاب انداز
مرا به کَشتیِ باده درافکن ای ساقی
که گفتهاند نِکویی کن و در آب انداز
ز کویِ میکده برگشتهام ز راهِ خَطا
مرا دِگَر ز کَرَم با رَهِ صواب انداز
بیار زان مِی گلرنگِ مشک بو جامی
شرارِ رَشک و حسد در دلِ گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم، تو نیز لطفی کن
نظر بر این دلِ سرگشتهٔ خراب انداز
به نیمْ شب اَگَرَت آفتاب میباید
ز رویِ دخترِ گُلْچِهرِ رَز نقاب انداز
مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بَر، در خُمِ شراب انداز
ز جورِ چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سویِ دیو مِحَن ناوَکِ شهاب انداز
یک دعوت به لذتجویی و بیخیالی
این غزل حافظ، دعوتی صریح به لذتجویی و بیخیالی است. شاعر در این غزل، با زبانی ساده و روا، از معشوق میخواهد که به او بپیوندد و در دریای شراب غرق شوند.
در این غزل، حافظ با زبانی صریح و بیپیرایه، به لذتجویی و بیخیالی دعوت میکند. او از قید و بندهای دنیوی و اخلاقی رها شده و به دنبال لذت لحظه است.
اگر این غزل به عنوان فال انتخاب شود، میتواند نشانهای از نیاز به لذت بردن از زندگی و رهایی از قید و بندها باشد. همچنین، میتواند نشاندهندهی میل به روابط عاشقانه و صمیمی باشد.