مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
که به پیمانهکشی شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمهٔ عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
می بده تا دهمت آگهی از سر قضا
که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
کمر کوه کم است از کمر مور این جا
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست
به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست
جان فدای دهنش باد که در باغ نظر
چمن آرای جهان، خوشتر از این غنچه نبست
حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست
در این غزل، حافظ به زبان ساده و شیوا، عشق عمیق خود به معشوق را بیان میکند. او میگوید که به هیچ چیز جز عشق معشوق علاقهای ندارد و حاضر است هر کاری برای او انجام دهد.
به طور کلی، این غزل، یک غزل عاشقانه بسیار زیباست که در آن حافظ به زبان ساده و بیپرده، عشق خود را به معشوق بیان میکند.