دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین، کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم، دمی خوش بنشست؟
که نه در آخرِ صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لبِ خندان به زبان، لافی زد
پیشِ عشاقِ تو شبها به غَرامت برخاست
در چمن، بادِ بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداریِ آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیانِ ملکوت
به تماشایِ تو آشوبِ قیامت برخاست
پیشِ رفتار تو پا برنگرفت از خِجلت
سروِ سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کآتش از خرقهٔ سالوس و کرامت برخاست
در این غزل، حافظ به زبان طنز و کنایه، به نقد رفتار معشوق خود میپردازد. او از اینکه معشوقش به او ملامت میکند، گلایه دارد و میگوید که این رفتار، آرامش او را بر هم زده است.
به طور کلی، این غزل، تصویری از عشق و رنج ناشی از آن را به تصویر میکشد. حافظ در این غزل، با زبان طنز و کنایه، به نقد رفتار معشوق خود پرداخته است.