دلی که غیب نمای است و جامِ جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟
به خَطُّ و خالِ گدایان مده خزینهٔ دل
به دستِ شاهوَشی دِه که محترم دارد
نه هر درخت تحمّل کند جفایِ خزان
غلامِ همتِ سروم که این قدم دارد
رسید موسمِ آن کز طرب چو نرگسِ مست
نهد به پایِ قدح هر که شش درم دارد
زر از بهایِ می اکنون چو گل دریغ مدار
که عقلِ کل به صدت عیب متّهم دارد
ز سِرِّ غیب کس آگاه نیست، قصّه مخوان
کدام مَحرمِ دل ره در این حرم دارد؟
دلم که لافِ تَجَرُّد زدی، کنون صد شغل
به بویِ زلفِ تو با بادِ صبحدم دارد
مرادِ دل ز که پرسم؟ که نیست دلداری
که جلوهٔ نظر و شیوهٔ کرم دارد
ز جِیبِ خرقهٔ حافظ چه طَرف بِتوان بست
که ما صمد طلبیدیم و او صَنم دارد
غزل شماره 119 حافظ یکی از غزلهای عمیق و پرمعناست که در آن شاعر به موضوعاتی چون معرفت، عشق، اخلاق و عرفان پرداخته است. این غزل به دلیل استفاده از نمادها و استعارههای فراوان، همواره مورد توجه مفسران و علاقهمندان به شعر حافظ بوده است.
در این غزل، حافظ به توصیف دلی پرداخته است که به معرفت و حقیقت دست یافته است. این دل، مانند جام جم، همه چیز را آشکار میبیند و مانند انگشتر سلیمان، دارای حکمت و دانش است. شاعر در این غزل به اهمیت معرفت و شناخت حقیقت اشاره کرده است.
این غزل به دلیل استفاده از نمادها و زبان مبهم، دارای تفسیرهای مختلفی است. برخی مفسران بر جنبه عرفانی این غزل تاکید دارند و برخی دیگر بر جنبه فلسفی آن. اما به طور کلی، این غزل به عنوان یکی از شاهکارهای حافظ شناخته میشود و همواره مورد توجه علاقهمندان به شعر بوده است.